تبليغاتX
دو دختـــــــــر رودســـــــــــــــــری
چرا همه جا تاریک است میشود چراغ هارا روشن کنی ؟!!

چند جملـــــــــــــــــــــــــــه عاشقانه

 

مثل باران چشمهايت ديدنيست

شهر خاموش نگاهت ديدنيست

مهرباني معني لبخند توست

خنده هايت بي نهايت ديدنيست

 

تكيه بر دوست مكن محرم اسرار كسي نيست

ما تجربه كرديم كسي يار كسي نيست

 

كنار آشيانه تو آشيانه ميكنم

فضاي خانه را پر از ترانه ميكنم

كسي سوأل ميكند به خاطر چه زنده اي؟

ومن براي زندگي تو را بهانه ميكنم

 

در جهان هرگز مشو مديون احساس كسي

تا نباشد رايگان مهرت گروگان كسي

 

ما جدا افتادگان را هيچ كس غمخوار نيست

جان فداي دوست كردن پيش ما دشوار نيست

 

اگه روزي دلت لبريز غم بود وگذرت بر مزار كهنه ام

بگو: اين بي نصيب خفته در خاك

يك روزي عاشق وديوانه ام بود

 

زندگاني با همين غم هاخوش است

با همين بيش و همين كم ها خوش است

زندگي كرديم وشاكي نيستيم

بر زمين خرديم وخاكي نيستيم

 

 

واژه ها را بر دوش ميكشم

مانند سنگي بر دوش بردگان

 فرعون عشق مغرور ايستاده است

بزرگترين هرم جهان دل عاشق من است

 

در زندگي ودر نهان به آنان دل ميبنديم

كه نمي خواهدمان . از وجود آنان كه ميخواهدمان

بي خبريم شايد اين باشد دليل تنهاييمان

 

اشك در چشمان من طوفان غم دارد به دل

خنده بر لب ميزند تا كس نداند راز دل

 

دست بر ديوار كشيدم خاك بر دستم نشست

بر هر كس خوبي كردم عاقبت قلبم شكست

 

خدا وندا غرورم را شكستند پل سبز عبورم را شكستند

چه بي رحمانه در پاييز غربت دل سنگ صبورم را شكستند

 

به اين غروب غر يبم  بخند حرفي نيست

طلسم اشك مرا دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست

 

اگر باشي تو ليلي و بسوزم ازغم عشقت

هزاران بار چون مجنون تو را جانانه ميخواهم

 

http://www.asheghe-divune.blogfa.com/   شقــــــایق

 

      http://del-tangiyeman.blogfa.com/            شیـــــــما

 

|+| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 10:24 توسط شقایق * شيما |

بازگشت همه به سوي اوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

ندا آقاسلطان، متولد ۱۳۶۱، در روز ۳۰ خرداد به همراه استاد دانشگاهش در رشته ی فلسفه و چندتن از همکلاسیهایش در تظاهرات شرکت داشته و با شلیک دو تن از لباس شخصیهای موتورسوار در دست استادش جان میسپارد.


Neda Aghasoltan was born in 1982. On June 20, 2009 she participated in a protest along with her classmates and her university professor (Philosophy). That is where she was shot dead by 2 militia members and died in her professor's arms.

 

در كنار مزارم نايست و گريه نكن
من در آنجا حضور ندارم و هنوز نخوابيده ام
من هزاران بادي هستم كه به هر سو مي وزد
من همان بلوري هستم كه بر روي برف ها مي درخشد
من همان خورشيدي هستم كه دانه را رشد مي دهد
من همان باران ملايم پاييزي ام
من آنجا حضور ندارم
من هنوز نخوابيده ام

 

براي شادي روح ايشون صلوات  : اللهم صلي علي محمد وآل محمد

|+| نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 22:17 توسط شقایق * شيما |

تو بـــــــــــــــارون که رفتی شـــــــــــــبم زیر و رو شد
من عاشـــــــــــــــــقم !

عاشـــــــــــــق ِصدای شرشر بارون ! عاشـــــــــــــــــــق ِپنجره های خیس بارون خورده و

عاشــــــــــــــــق ِکوچه های نمناک ِانتظار !

من عاشـــــــــــــــقم!

عاشــــــــــــــــق ِشبای پرستاره و مهتابی در کوچه پس کوچه های دلواپسیو دلتنگی

 در انتظار ِدیدن یه آشنا !

عاشــــــــــــــــــق ِپاکی و معصومیت٬ عاشـــــــــق ِنگاه  ِپاک و بی ریا !عاشق ِسبزی بهار ٬

عاشـــــــــــــــق ِتمومه شقایقای عاشـــــــــــــــق دنیا !

 

بچه ها به وبلاگهاي شخصي ما هم سر بزنيد

http://del-tangiyeman.blogfa.com (شيـما)

http://www.asheghe-divune.blogfa.com ( شقـــايق)

|+| نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 9:55 توسط شقایق * شيما |

روز مــــــــــــادر جونامون مبالك

مادر منشين چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زين بعد نيايم
آسوده بيارام و مكن فكر پسر را
 بر حلقه اين خانه دگر پنجه نسايم
با خواهر من نيز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
 با دايه بگو : نصرت ، مهمان رفيقيست
تا بستر من را سر ايوان نكشاند
فانوس به درگاه مياويز! عزيزم
تا دختر همسايه سر بام نخوابد
چون عهد در اين باره نهاديم من و او
 فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
 پيراهن من را به در خانه بياويز
 تا مردم اين شهر بدانند كه  بودم
جز راه شهيدان وطن ره نسپردم
 جز نغمه آزادي شعري نسرودم
 اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
 هر چند كه كولي صفت از من برميده است
او پاك چودرياست تو ناپاك ندانش
 گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده است
 ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود
يك لاله وحشي بنشان بر سر مويش
 باري گله اي گر به دلت مانده ز دستش
 او عشق من است آه ... مياور تو به رويش

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 12:39 توسط شقایق * شيما |

تبريييييييييييييييييييييييك

آقاي احـــــــــــــــــــــــمدي نژاد دوست داریم بهت تبريك ميگیم

خدا جون ممنون بالاخره حق به حق دار رسيد

هووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااا

 

دماغ موج سبزيا سوختتتتتتتتتتتتتتتت

 

حالا برين از چيزتون  حمايت كنين ههههههههههههههههههه

|+| نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 8:59 توسط شقایق * شيما |

راي ما مردمي نژاد

احمدی نژاد فکر«هاشمی قابل نقد نیست» رااز ذهنها پاک کرد.

مناظره جالب وبی خواب کنی بود.الآن همه بدنبال نتایج وپیامدهای این مناظره اند. مخصوصا همه به دنبال پیامد سخنان رئیس جمهور دکتر محمود احمدی نژاد درباره هاشمی رفسنجانی وبرخی از آقایان هست.

به نظرم استراتژی جناح مخالف احمدی نژاد اینها خواهد بود:

1- بزرگ جلوه دادن سخن درباره هاشمی واینکه رئیس جمهور حق افشاگری نداشت ومظلوم نشان دادن هاشمی وپسران او.

2- تعطیلی مناظرات بعدی با رویکرد اعتراض به افشاگری احمدی نژاد.

3- حمایت آحاد مردم از احمدی نژاد به خاطر افشاگری.

یک نکته مهم....:

فارغ از بحث درباره بجا بودن افشاگری وبردن نام هاشمی،شجاعت آقای احمدی نژاد در شکستن جوی که اعتراض به خطاهای هاشمی را گناه بزرگ می دانند به خاطر سوابق مبارزاتی هاشمی خیلی مهم است.

دیگر بعد از این مناظره کسی جرأت نمی کند که از پستهای دولتی به نفع خود وخوانواده خود استفاده کند.

این خدمت بزرگ احمدی نژاد به ما نسل سومی هاست که نشان داد نباید از ابهت ساختگی برخی افراد نباید هراس داشت وباید ازآنها انتقاد کرد.

 

احمدی نژاد فکر«هاشمی قابل نقد نیست» را از ذهنها پاک کرد.

 

موسوی گفت:

ملت ما در طی این چند سال خوار وذلیل شده است!

مقام معظم رهیری دام عزه فرمود:

رهبر انقلاب: حرف كسانيكه ميگويند ملت ايران، خوار شده است، ابداً قابل قبول نيست.

با انتخاب دکتر احمدی نژاد ملت ثابت خواهد کرد که چه کسانی خوار می شوند 

 

 

آقای احمدی نژاد مصداق این حقیقت هستند:

لا تخافون فی الله لومة لائم.

در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای هراسی ندارند.

 

 

 

احمدی نژاد ادعا کرد نه اهانت!

 

بعد از مناظره به نظر می رسید یک واکنش تند از سوی برخی از کسانی که آقای احمدی نژاد نام برد دیده شود.

اما تنها یک چیز در این میان از همه پر رنگتر بود:

احمدی نژاد اهانت کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند سوال:

1- آیا بردن نام عده ای با ادعای  مشکل دار بودن اهانت است یا صرفا یک «ادعا» است؟

واقعیت این است که کار احمدی نژاد ادعایی بود که به نظر وی برای آنها دلایل متقن وقوی دارد.

2-آیا بهتر نیست بجای مجرم دانستن احمدی نژاد آقای هاشمی وپسران و ناطق نوری وپسرش جواب مناسب در باره اظهارات وی بدهند؟

3- راستی چرا هاشمی ودیگران از ارائه لیست داشته های خود در طی گذشته امتناع می کنند؟

اگر حرف محمد احمدی نژاد درست نیست بهنتر است آقایان بیایند ثابت کنند.

4- چرا آقای هاشمی به نفع خود در کشور جوی را درست کرده که احدی حتی خواص از روحانیون جرأت اظهار نظر در باره او را نداشتند وهر گونه نقد در باره عملکرد وشیوه زندگی هاشمی وغیره را محکوم می کردند؟

مگر وی معصوم است که قابل نقد نشود؟

5- کاش مناظره دوباره ای صورت بگیرد وهاشمی رودر روی احمدی نژاد از خود دفاع کند!

اگر چه می دانم وی حرفی برای گفتن ندارد.

6- اگر اظهارات دکتر احمدی نژاد صادقانه باشد که هست این سوال پیش می آید که چرا دستگاه قضایی در این مدت سکوت کرده بود؟

شاید آنها را نیز بزرگی هاشمی نابینا کرده باشد.

7-آیا حق مهم است یا شخص؟

هاشمی فقط یک شخص است اما همه حق نیست.

8-چرا برخی روحانیون نقد از یک روحانی را اهانت می دانند؟

شاید تحجری که امام را ناراحت می کرد در برخی آقاین رخنه کرده است.

9-آیا مردم از سخنان احمدی نژاد درباره هاشمی وپسران و دیگر افراد ناراحتند؟

مردم از خیلی وقت دوست داشتند که بدانند ماجرای هاشمی چیست آیا او از بیت المال...یا نه!

10- پیامد این تاکتیک چیست؟

دیگر کسی جرأت نمی کند با بزرگ جلوه دادن خود پشت پرده فعالیتهای خود را بر مردم پنهان کند.

     وي خود را فدا كرد

 

کوچک زاده نماینده مردم تهران:

 بنده به عنوان كسي كه در كميسيون اصل 90 بارها اين پرونده‌‌ها را ديده و رسيدگي كرد‌ه‌ام و مي‌گويم افشاگري احمدي‌نژاد كاملاً حقيقت داشت و اعلام مي‌كند كه وي خود را فدا كرد و پيش‌بيني مي‌كنم كه افشا شوندگان عليه رئيس جمهور فداكار اعلام جرم مي‌كنند.

به نقل از:(http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8803140005

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 21:44 توسط شقایق * شيما |

انتخـــــــــابات
راي ما دكتـــــــــر احـــــــمدي نژاد

 

احمدي دوست داريم احمدي چاكرخاطيم

|+| نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 15:53 توسط شقایق * شيما |

صـــــــــــبر

 

روی تخته سنگی نوشته بود : اگر جوانی عاشق باشد چه کند؟

من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند

برای بار دوم که از آنجا رد میشدم زیر نوشته من نوشته ای بود : اگر صبر نداشت چه کند؟

با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است

بار سوم که از آنجا می گذشتم انتظار داشتم زیر نوشته ام نوشته ای باشد

اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم.

 

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 21:55 توسط شقایق * شيما |

و هرگز فاصله ها حریف خاطراه ها نخواهند شد

 

خاطرات من یعنی تمام آن زمانی که من با تو بودم.....!

آری مدت زمان کوتاهی بود....!

گل من ! آیا تا به حال انتظار کشیده ای....؟!

آیا تا به حال شبانه روز برای خبر گرفتن از همدمت گریسته ای....؟!

هیچگاه معنی التماس را فهمیده ای ....؟!

هیچگاه کلمه ی دوست داشتن را درک کرده ای...؟!

|+| نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 19:53 توسط شقایق * شيما |

داســــتان عشـــــــــــقولا نـــــــــــــــــه

چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره رنگ چشاش آبی بود

رنگ آسمونی که  ظهر تابستون داره . داغ داغ

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم تا مبادایه تار مو از سرش کم بشه 

 

 دوسش داشتم. لباش همیشه سرخ سرخ بود مثل گل سرخ حیاط مثل یه غنچه  

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدر معصوم و دوست داشتنی

 میشد که اشک توی چشمام جمع می شد . دیوونم کرده بود اونم دیوونه بود

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت

قدش یه کم از من کوتاه تر بود چشاش مثل یه چشمه زلال بود . صاف و ساده  

هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون .من می دونستم ((بهار)) سرطان داره

خودش نمی دونست نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم

تا اینکه بالاخره بعد از یک سال سرطان علایم خودشو نشون داد

بهار پژمرد هیچ کس حال منو نمی فهمید دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم

یه روز صبح از خواب بیدار شد دستمو گرفت و آروم برد روی قلبش

گفت:می دونی قلبم چی می گه؟ بعد چشاشو بست تنش سرد بود

دستمو روی سینه اش فشار دادم هیچ تپشی نبود

داد زدم خدا ...

بهار مرده بود من هیچی نفهمــــــــیدم

ولو شدم روی زمین هیچ کس نمی فهمه من چی می گم

هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه

هنوزم اشک توی چشمام جمع می شه

هنوزم دیوونـه ام

_ a ____________m_______i_______h________s_____

 

|+| نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 7:57 توسط شقایق * شيما |

خواننده های محبوبمون
امروز براتون از ۳ خواننده ی مورد علا قمون گذاشتیم                                                     ۱ -محسن یگانه 

 ۲ -آرش                                                        ۳ -تارکان

 

محسن یگانه

 

 

آرش جون (شقایق)

 

تارکان جون (شیما)

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 14:25 توسط شقایق * شيما |

مرگـهــــــــای عجیــــــب دنـــــــیا

 

آرنولد بنت : داستان نویس انگلیسی (1931ــ1867)  وی برای آنکه ثابت کند آب

 

شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر

 

تیفوئید ناشی از آن در گذشت!

آگاتوکلس  (خود کامه ی سراکیوز 289 ــ361 ق.م ) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.

آلن پینکرتون ( موسس آژانس کارآگاهی آمریکا  1884ــ 1819 ) هنگام نرمش

 

صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای

 

ناشی از این زخم درگذشت.

آیزادورا دانکن (رقاص آمریکایی 1927ــ  1878) هنگامی که در اتومبیل بود، شال

 

 گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.

 اسکندر کبیر  (پادشاه مقدونی 323 ــ356 ق.م)  به دنبال دو روز میگساری و

 

عیاشی در اثر تب درگذشت.

 الکساندر (پادشاه یونان 1920ــ 1893)  یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر

 

 عفونت خون در گذشت.

تامس آت وی  (نمایشنامه نویس انگلیسی 1685 ــ1652)  مرد فقیری بود. به دنبال

 

روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید

 

و از شدت ولع همان لقمه ی دهان پر کن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!

تامس می  ( مورخ انگلیسی 1650 ــ1595) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.

 جان وینسون ( ماجرا جوی بریتانیا 1629ــ 1557)  وی در 72 سالگی از اسب به

 

زمین افتاد و میخی که وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.

 جروم ناپلئون بناپارت  (آخرین بناپارت آمریکایی 1945ــ 1878)  در سنترال

 

پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخمهای حاصله

 

در گذشت.

 جورج دوک کلارنس ( انگلیسی 1478ــ1449) به دستور برادرش ریچارد سوم در

 

 خمره شراب خفه شد.

 جیمز داگلاس ارل مورتون  (1581ــ1525)  به وسیله دستگاهی شبیه گیوتین که

 

خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.

 رودولفونی یرو  ( ژنرال مکزیکی 1917ــ 1880)  اسبش در شن روان گرفتار شد

 

 و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

 زئوکسیس  (نقاش یونان قرن پنجم ق.م )  به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده

 

بود آنقدر خندید که یکی از رگهایش پاره شد و مرد.

|+| نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 21:18 توسط شقایق * شيما |