اميدواريم در وبلاگمون لحظات خوبي را سپري كنيد باتشکر شــــقایق و شـــیما
داســــتان عشـــــــــــقولا نـــــــــــــــــه چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره رنگ چشاش آبی بود رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم تا مبادایه تار مو از سرش کم بشه دوسش داشتم. لباش همیشه سرخ سرخ بود مثل گل سرخ حیاط مثل یه غنچه وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدر معصوم و دوست داشتنی میشد که اشک توی چشمام جمع می شد . دیوونم کرده بود اونم دیوونه بود مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت قدش یه کم از من کوتاه تر بود چشاش مثل یه چشمه زلال بود . صاف و ساده هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون .من می دونستم ((بهار)) سرطان داره خودش نمی دونست نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم تا اینکه بالاخره بعد از یک سال سرطان علایم خودشو نشون داد بهار پژمرد هیچ کس حال منو نمی فهمید دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم یه روز صبح از خواب بیدار شد دستمو گرفت و آروم برد روی قلبش گفت:می دونی قلبم چی می گه؟ بعد چشاشو بست تنش سرد بود دستمو روی سینه اش فشار دادم هیچ تپشی نبود داد زدم خدا ... بهار مرده بود من هیچی نفهمــــــــیدم ولو شدم روی زمین هیچ کس نمی فهمه من چی می گم هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه هنوزم اشک توی چشمام جمع می شه هنوزم دیوونـه ام ♥_ a ____________m_______i_______h________s_____♥

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت
7:57 توسط | |

